تبليغاتX
حرف هاي من،گوش هاي تو!


حرف هاي من،گوش هاي تو!
دست نوشته هاي يك كرم ابريشم
archive Home Mail Rss
موضوعات وبلاگ
مسابقه با باد! تنگ تنهايي من... پرچين نا اميدي ونوسي ها و مريخي ها... روز هایی که گذشت... ماجراهای شخص مورد نظر! قاب خالی
لينك دوستان
shopolak(سعيده جووون) ...odyssey...(غزاله جوون) ورود ممنوع(schoolgirl) ملكه ستاره ها(زينب جوون) در خدمت و خیانت روشنفکران(آقاحميد) دفتری پاره پوره . . . !( آقامصطغي) هرچي كه شما بخواي( آقامجيد) نقاشی های موزی(آقا امین) وبلاگ خصوصی دانش آموزان سمپاد(حسام و...) وبلاگ دانشجویان فیزیوتراپی 90 دانشگاه تهران(سیما جوون) قالب بلاگفا

ترحم موریانه ها

تنها یک چیز دارم...وآن هم تنهاییست...تنهایی ای که همیشه با من است...چه وقت هایی که دوستش دارم،چه وقت هایی که ازش بیزارم!

 

بیزاری از تنهایی،هنگامی که نمی خواهم دیده نشوم و انگار نباشم...نمی خواهم جوری باشم که فقط حجمی از زمین را اشغال کرده باشم و زمین بگوید:کاش نبود!

کاش نباشم آن هنگام که نباید باشم،قبل از ان که کسی آه بکشد و بگوید کاش نباشد...

 

دوست داشتن تنهایی،هنگامی که نمی خواهم مرا ببینند،هنگامی که قایم باشک بازی می کنم تا نباشم،هنگامی که می هراسم مرا ببینند و بگویند:اوست...خود اوست که حجمی از زمین را اشغال کرده است واز ان جدا نمی شود...

آن هنگام است که دوس دارم فرار کنم به موجی از عقده و با صدای آرام،طوری که فقط موریانه ها با تعجب نگاهم کنند،فریاد بزنم:نه...من نبودم...من زمین را اشغال نکردم...من فقط سهم خودم را برداشتم...آن جا هنوز هم ملک من است...آن جا را پس نمی دهم...فقط 18 سال است که انجا اتراق کرده ام...

 

تنها ام.....تنها....نه صدایی اینجاست...نه نگاهی...فقط ترحم موریانه هاست که دیده می شود....آه که چقدر اینجا تنگ است...من نباشم خوب است؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:13 توسط فریش |
عشق می کارند و کینه درو می کنند...

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر....
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت، زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است,


دكتر علي شريعتی

 

نتیجه:

1.تا جایی که می تونین سعی کنین نی نی تون؛پسر باشه،مثلا:هنگام بارداری به خانمتون میوه های پسرونه بدین بخوره مثل:نارگیل،کیوی و...و یا اینکه موهای خانومتونوآلمانی بزنین و کلاه شاپو سرش کنین وبه هیچ وجه نذارین دامن بپوشه تا حس مردونه به جنین جوان القا بشه و از دختر شدن خودش جلوگیری کنه.

نکته ی مهم:در حین انجام این کارهای مهم،زیاد حول نشین،خدارو چه دیدی؟شاید یهویی پسرتون با سیبیل قیصری چشم به این دنیای فانی بگشاید

2.اگه بچه تون پسر شد که خدا رو صد هزار مرتبه شکر ولی ی ی ی اگه دختر شد،از همون اول سقطش کنین تا فردا که شوهر کرد؛هی عشق نکاره و کینه درو کنه...

3.وقتی شازده بزرگ شد و از شما طلب زن کرد،حول نشین از اونجایی که نسل دختر تو آسیا در حال انقراضه،بلافاصله یه بلیط به مقصد غرب ابن دنیای فانی بخرید و یه زن خوشگیل موشجیل بستونین.

4.از اونجایی که این خانما از صبح تا شب کارای خونه انجام میدن و مثل زنای ایرونی خوش گذرون نیستن،حسابی حال شازده پسرتونو سر جاش میارن...(تازه فسنجون مسنجونم بلدن درست کنن)

5.حالا شما می تونید خوشحال باشید که نام فامیلتون همیشه زنده میمونه وخونوادتون عاری از هیچ گونه جنس مونثه،البته به جز خانمای خوشجیل غربی که لازمه ی بقای نام بزرگ خانوادگیتونن(به عبارتی نقش بچه پزی رو دارن)

 

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:34 توسط فریش |
بازم من

 

تو صف وایستاده بودم،گرم صحبت بودم و معاون رورشیمون هم هی داشت حرف می زدو من وﭽﭖ ﭽﭖ داشت منو نیگا می کرد…منم هی الکی سرمو در راستای شمال و جنوب تکون می دادم که یعنی؛آره!ما ام گوش می دیم.آره حرفات ارزش گوش دادن داره!آره منم حالیمه!آره تو راس می گی!آره حرف مفت نمی زنی…

ادامه ی نطقشون:نوگلای باغ بسکی خوب درس بخونین که این آخر سالی همه از دستتون راضی باشن،هم خدا هم…

در حالیکه که به من زل زده بود وانتظار اسخ داشت گفت:چی بچه ها؟
منم فک کردم موضوع یه چیز دیگه است و مخاطبش بچه های از زیر کار در رو ان!گفتم:خرما…

جلوییم ترکید از خنده!

یارو یه اخمی کردوگفت:هم والدینتون نو گلا…

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:36 توسط فریش |
1371/11/16

نام:فریده

شهرت:فریش

ت ت:16بهمن

ش ش:----

علت به دنیا اومدن:زندگی کردن

علت زندگی:مردن

علت مردن:دوباره به دنیا اومدن

واین است آنچه که تو هرسال به خاطرش جشن می گیری...

my birthday

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 12:48 توسط فریش |
بخورید بیاشامید ولی اسراف نکنید...

 

 

 

یزهای خوب،خیلی خوب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:40 توسط فریش |
فقط یه روز دیگه...
نه خزان بود،نه بهار...

 امروز با روزهاي ديگر فرقي نداشت؛نه عجيب بود،نه غريب!نه ساكت بود،نه شلوغ!نه خزان بود،نه بهار!

فقط يه روز ديگر بود...يه روز ديگر...

بيدار شدم،از لابه لاي پلك هايم نگاه كردم،اما آرام...هيچ چيز تازه اي نديدم،فقط يه روز ديگر!

اومثل هميشه داشت صبحانه مي خورد،بدون من!بدون انتظار براي حضور من!

به حياط رفتم...اوداشت قدم مي زد بدون من!بدون انتظار براي همراهي من!

به خانه برگشتم،او داشت مي خنديد بدون من!بدون انتظار براي رسيدن من!

من بدون او هيچ دليلي براي خنديدين نداشتم...هيچ چيز براي گريستن بهايي نداشت... او معنا نداشت ولي معنا مي داد ... به لبخند،به وا‍‍‍ﮋه هايي كه صف بسته بودند،به سكوت آهني،به من شكستني...

 

او آمد...!كنارم نشست،دستم را گرفت وآرام وشمرده گفت:سلام!خوبي؟
او به من سلام كرد...به من!به مني كه...

ومن آرام تر و شمرده تر پاسخ دادم:سلام،خوبم،خيلي خوب!
نگاهم كرد،سرم را پايين انداختم،نمي خواستم مختصات نگاهمان به هم برخورد كند...واو همچنان نگاه مي كرد!

كاش مي توانستم ذهنش را بخوانم؛محبت؟دلتنگي؟ترحم؟بيزاري؟اجبار؟خستگي؟..؟

چه چيز دليل هم نشيني اش با من بود؟چه چيز؟

ومن آن روز را فراموش نمي كنم،هيچ وقت!چون پس از آن روز، ديگر، روزي ديگر را نديدم...هيچ وقت...واين دليل هم صحبتي وهم نشيني وهم دلي اش بود با من،اما فقط همان روزي كه روزي ديگر بود...

 alone

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱.زياد فك نكن،در مغزت نمي گنجه!
2.نه عاشق ام نشدم،تو اين دنيا هيشكي ارزش نصف كردن احساساتشو با تو نداره!
3.به هركي كه دليل سلام كردنشو بگه، به جووووووون شيرين ترين موجود دنيا يه....جايزه مي دم!
4.به اولين كسي كه جاي خالي روبا ارزون ترين چيزپركنه هم به قيد قرعه يه ... جايزه مي دم!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:41 توسط فریش |
شیبه ...odyssey...
این بار شخص مورد نظر می خواد شبیه دوست جونی وخونی اش(ادی) خانم آﭗ کنه؛

خاطرات دزدی:

مادرم می گوید:یکی از همکارهایم که دبیر شیمی است،روز اول کاری اش خیلی اضطراب داشته و سر کلاس هم از بچه ها خجالت می کشیده ،همین طور که داشته صفحه ی اول کتاب شیمی راتوضیح می داده،عقب عقبی به سمت تخته می رفته و می رفته وخلاصه می رفته و می رفته و می رفته که از قضا دستش به سیم لختی که از ﭙریز بیرون زده، برخورد می کندو ﭙخش زمین می شودودرس به صفحه ی دوم هم نمی کشد!

 

ﭗ.ن. مگه مجبوری دبیر شی؟

ﭗ.ن.مگه مجبوری عقب عقبی راه بری؟  

ﭗ.ن.مگه مجبوری ...................؟

به اولین کسی که جای خالی را ﭙر کند یک عدد( ادی) شبیه سازی شده با قابلیت های رختشویی،ظرفشویی،ﭙخت  وﭙز،بدون امکان تکلم،تنفس وتضرع البته با تملق بسیار بالاهدیه می دهیم!

 

1.آﭗ خودت خوذوله!

2.خودت چی؟فک کردی اگه آﭗ نکنی مردم فک می کنن انگشتات فلجه؟!

3.خودت دزدی ادبی کردی!

4.آﭗ کردن به روش ادی یه کیف دیگه ای داره!http://www.odyssey.mihanblog.com/

 

 




 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:15 توسط فریش |
دل من گرفته زین جا...
به جان شیرین ترین موجود دنیا سوگند:

 درست است که من همیشه و ﭙیوسته وبه طور متوالی در حال گذاشتن بقیه ی رفقا در سر کارهستم ویک بار:

به( یونیک) جان زنگ زده وخودرا ﭙشتیبان کانون معرفی کرده وکلی بابت درس نخواندن وکم کاری اش دعوایش کردیم وبعدکلی خندیدیم!و باری:

به( آنونی موس)تلفن زده وصدای خودرابزرگ تر کرده وگفتیم:مسئول جمع آوری بچه های خبره و کوشا برای شرکت در مسابقه ی آن روی سکه ها هستیم و صلاحیت سرکار موردتایید قرار گرفته و او کلی نازکرده که من نمی آیم وبه بقیه ی دوستان زنگ بزنیدوحتی می خواست شماره ی سایر دوستا ن را داده و خلاصه:

از ما اصرارو از او انکار!وبعد از در رفتن ﭙوس خندمان یک زهررررررماررررر جانانه نصیبمان کردو...

 

ولی به والله،به جان گل لاله عباسی که خودمان همین ﭙارسال در باغچه ی سمت راستی کاشتم،به سر مبارک بوته ی شب بوی خانمان که ترکیب شیمیایی بویش به گیرنده های بویاییمان محکم چسبیده و جدا نمی گردد،واصلا به جان شیرین ترین موجوددنیا،برادر کوچکمان که دم به دیقه ازش عکس می گیریم که نکند فردا بمیریم و او رابه اندازه ی کافی ندیده باشیم ﭙس با عکس همیشه ببینیم قسم می خورم که من تموچین نیستم و کلا از این غلطا هم نمی کنم و در فکرش هم نیستم که از این غلطا بکنم!واز دست... جان بسیارنارحت و دﭙسرده هستیم که هر موقع ما را می بیند،دست به چانه کشیده و می گوید:این تن بمیره،تو تموچین نیستی؟!ومن هم هرروزه خدا در حال خوردن قسم و آیه هستم!ودیگر سلام این موجودرا علیک نمی گویم...

 

1.درست است که من زیاد عرض ادب نمی کنم اما از فحش دادن در ملا عام به سایرین معذورم.

2.درست است که از سر کار گذاشتن دوستان می خندم اما به توهین به بقیه حتی لبخندم نمی زنم.

3.درست است چیزی ندارم که ﭙوزش را بدهم اما به موقعیت بقیه اندکی هم حسد نمی ورزم.

4.درست است که تا اندکی بیکار می شوم به کام متوسل می شوم اما آنقدر ها ام بیکار نیستم که با نام جعلی چرت وﭙرت بنویسم!

 

شبیه موزی:

دخترک همیشه فکر می کرد که نبایداسمش را بخش بخش وبا نازو کشیده بیان کند،چون از اینکه دیگران به اسمش بخندند وحشت داشت وروی(ف)ی اسمش حساس بودو آن را با تاکید بیان می کرد!

روزی در حالیکه ورقه ای در دست داشت،به آرامی در حیاط مدرسه قدم می زدوبند های کفشش را نگاه می کرد که روی زمین کشیده می شدند و صورت ظریفش را از آفتاب ﭙنهان می کرد که ناگهان به دوستش بر خورد،ورقه را از دستش کشیدونمره ی زیبای فیزیکش را نظاره کردودر حالی که داشت سوال ها را ارزیابی می کرد،توجهش به بالای برگه جلب شد:فریده   ...!اندکی درنگ کردو گفت:اسم و فامیلت سته ها!خیلی باحاله!سینماییه!ودر حالیکه داشت اسم کوچکش را هجا می کرد ﭙوس خندی زد...دخترک آهی کشیدو...

ولی اون شب فرق داشت،واو متوجه شد که بعد از مادرش(مادران موجودات مفیدی هستند)لااقل اسمش برای فرد دیگری نیز با معناست!

by mozee

درست است که برای کشیدن این نقاشی مانند(لبخند ژکوند)12 سال وقت صرف نشده اما برای من بسیار عزیز است!

 

1.اسم وفامیل هرکسی نشانه ی شخصیت اوست ونبایداز هجاکردن اسمش بترسد واگرنه که وای به حال اسم(اندیشه)!البته با عذرخواهی از صنف اندیشه نامان!

2.معنی اسم فریده یعنی:باارزش،یکتاومغرور!

3.آﭗ کردن به روش موزی یه حا ل دیگه ای داره!
4.مرسی میستر موزی(آقا امین)...http://www.paintit.blogfa.com/

 

راستی 8/8/88 تان مبارک!خوش به حال کفترای حرم که همیشه خوابشان بوی گل یاس می دهد...

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:14 توسط فریش |
کدوم عینک؟!!!
شبیه مصطفی:

شخص مورد نظرمی خواد بین عینک شماره ی1و2و3،یکی وانتخاب کنه؛

 نمای اول: عینک شماره ی2رو بر میداره !یه عینک قرمز مشکیه با فرم مستطیلی ودسته های عریض کارشده…وقتی عینک ومیذاره رو چشاش(چشم مجازازبینی)،احساس می کنه که صورت لاغرو کشیدش ازﭙشت این عینک بزرگ،به خوبی قابل رویت نیس!ﭙس برش میداره!

 نمای دوم:نوبت می رسه به عینک شماره ی3!فرم شماره ی3 آبی رنگه که رودسته هاش راه راه های سفیدباریکی داره!خوبه،بهش میاد اما می چسبه به بینیش و اذیتش می کنه!فکر می کنه که برش داره بهتره!(آخه آدم کوربشه بهتر از اینه که رو بینیش قوس دربیاره)!

نمای سوم:واما عینک شماره ی1،یه عینک ژله ای مشکیه با سردسته های طلایی که دسته های مشکی وظریفی داره!خوب شخص مورد نظرمرحمت می فرمایند ونازنین عینک رابه روی چشم(منظور همان بینی است)گذاشته وچهره ی زیبارا تماشا می کنند.فرم بیضی شکل تمام مشکی اورا شیبه بچه مثبتای درس خوانده ی هیچی ندانسته می کند!شخص مورد نظرم چون تمایلی نداررکه مضحکه ی دست این وآن(این:اجناس مذکورموجوددرسرابی وآن:اجناس مذکورموجوددربلواردانشجو)شود،به این نتیجه می رسد که:

 

1.این عینک ها اندوخته ی 3سال دود چراغ خوردن(درفاصله ی 3 سانتی جلوی تلویزیون نشستن)است ﭙس سزاوار احترام زیاداندومی بایست در قاب های خودبمانندواستراحت کنندتا شخص مورد نظریه فرم دیگر خریداری کرده ومورد ارزیابی قرار دهد...

 

2.شخص موردنظربه کمک مادر وﭙدروخواهروبرادروایل وطایفه و فک وفامیل وقبیله به این نتیجه هم رسید که هیچ چیزی به تنهایی کامل نیست و می بایست دست در دست هم دهیم به مهر!به عبارتی دیگر:می بایست هر3عینک رابه چشم(استعاره از بینی)زده وبه کمال رسید!

3.آﭗ کردن به روش آقا مصطفی یه کیفه دیگه داره!
 

4.مادران موجودات مفیدی هستند...http://1401.mihanblog.com/

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:42 توسط فریش |
من و مدرسه ی موش ها...

زنگ آمار:

يه سيب سبز

شنبه 18/7/88  زنگ آخرآمار داشتيم.دبيرمون،آقاي مكرمه ي معظمه ي محمدزاده(اللهم صل علي محمد وآل محمد)يه نگاهي به گوشه كنار كلاس انداخت وبا لحن خيلي جدي وآكنده ازپروفسوري گفت:يه دانش آمو

زباهوش وزرنگي كه تيزهوشان ميخونه بايد بدونه كه خوردن يه دونه سيب تو زنگ تفريح همون كاري رو ميكنه كه 4/5تا ساندويچ وچه بسا مؤثرتر!

دوستم از جلو سرشو خم كردولبخندمليحي به من زد...منم كلي احساس باهوشي و كخ انديشي بهم دست داد!آخه يه سيب سرخ ،زنگ تفريح نوش جوون كرده بودم!

بعد يه آه بلندي كشيدوبا يه حس افسوس تؤام با دلسوزي گفت:ولي فكر نمي كنم كسي زنگ تفريح سيب خورده باشه.عمرا بابا!
حالا بچه هاي خوب كدومتون سيب خوردين؟!
منم كه منتظر اين سوال بودم با 5تا از بچه هاي ديگه با كلي ذوق و شوق وحس غريب باهوشي دستامونو تا سقف برديم بالا!يه نيشخندي ام رو چهره هامون موج ميزد!

ايشونم با دقت ماهارو نيگا كرد(ما ام گفتيم الان يه نمره ي مفت ميگيرم،سد بي انتهاي بچه هاي جلويي رو مي زديم كنارو چهره ي مبارك رو نشون ميداديم).و سپس با يه پوسخندي گفت:آفرين...صدآفرين...

اونوخت باقيمونده ي سيب كنار سطل زباله رو نشون دادو گفت:يالا پاشين بياين اينجا بينم!

ما ام كه تازه فهميده بوديم چه كلاهي سرمون رفته و چهره هامون ثبت وضبط شده،هيچ راه فراري نداشتيم.

گفتش با كمك هم اين سيب و ميندازين سطل آشغال،اگه ببينم كسي دستش به سيب نخورده،يه نمره ازش كم ميشه!
ما ام كلي بهونه آورديم كه بابا سيب ما سرخ بود،تازه باقيموندشم انداختيم تو باغچه،به گوشش نرفت كه نرفت!ما ام كه ديديم اگه از نمرمون يه نمره ام كم بشه،به زيرخط فقر ميرسه كوتا اومديم!

ما كه هيچ اين نيلوي ننه مرده كه اصن سيب نخوده بود،الكي دستشو برده بود بالا و ادعاي دروغين كرده بود!
خودمون كرديم كه لعنت بر خودمون باد

زنگ شيمي:

اعداد رومي

دوشنبه 19/7/88زنگ اول شيمي داشتيم...اين دبيرمون از اول بسم الله  با الف و ب و پ(البته همش اين حروف و جابه جا مينويسه)،آغاز ميكنه و وقتي ام كه حروف شيرين فارسي كم مياد متوسل ميشه به حروف انگليسي!

آره بابا از اعداد هم استفاده مي كنيم ولي واسه اينكه مثال ها با هم قاطي نشه ميريم سر بحث حروف!
فكر كنم جلسه ي بعد قراره از حروف تاريخي يوناني استفاده كنيم!

راستي چند تا زبون زنده در اين عالم بي انتها وجود داره؟!!!!!!!

زنگ ورزش:

مسابقه ي دو:
 

دوشنبه 19/7/88 زنگ دوم، ورزش داشتيم.

دبير ورزشمون ، چهارشونه است، با كفشاي اسپرت شيك ويه سوت هشدار رو گردنش!دائم جيغ ميزنه و خدا نكنه اسمتو ياد بگيره و اگرنه تا آخر عمر از اسمت متنفر ميشي!

 

مسابقه ي دو داشتيم،مارو يكي يكي فرستاد پايين ودور زمين واليبال دووند و نرمش داشت!(هي شما آقايون غر ميزنين كه چرا ماها نمي ريم سربازي!بابا به پير،به تيغه ي آفتاب،من حاضرم برم سربازي و شونصد دور كلاغ پرو شنا برم ولي  دوشنبه ها زنگ دوم،زنده نباشم)!

اول گفتش كه اگه برنده بشين ميرين واسه مسابقات و 5 نمره ميگيرين(منم كه پارسال اول شده بودم و طعم و مزه ي تمرينات دو زير زبونم بود،حوصله اول شدن نداشتم!)

بچه ها 3تا 3تا مسابقه ميدادن وهمشون اسلو موشن ميرفتن كه خدايي نكرده اول نشن و زبونم لال دين بزرگي بيفته گردنشون!

نوبت من و سيما و سحر شد...سيما مي گفت:واي نه فريده!من با تو مسابقه نميدم،تو ميبري!
منم گفتم:نه بابا من خراب رفيقم،آروم ميدوم كه تو ببري...

من و سحرمثه لاك پشت ميدويديم و اين سيما كه انگار حلوا خيرات مي كنن مثه چيتا ميدوييد و احساس مي كرد تو المپيكه!

آره!اول شدو كلي ذوق كرد ولي وقتي فهميد چه كلاهي سرش رفته كه با مقنعه ي خيس عرق اومد كلاس و گفت:فريده،مي كشمت!

 

 

زنگ دين وزندگي:

گوش و چشم ها وقلب ها...

 

«وجَعَلَ لَكم السمع والابصاروالفئده«

ميدوني تو اين آيه چرا گوش مفرده ولي چشم وقلب جمع؟

 

چون كه؛هر آنچه ديده بيند دل كند ياد!

همه چيز با يه نگا شروع مي شه...

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:20 توسط فریش |
درباره وبلاگ
نام:فریده
تولد:1371
درباره ی بلاگ:دست نوشته های خودم
هدف:نگهداری از چندرغاز ادبیات

پروفايل من
پست هاي تازه
ترحم موریانه ها عشق می کارند و کینه درو می کنند... بازم من 1371/11/16 فقط یه روز دیگه... شیبه ...odyssey... دل من گرفته زین جا... کدوم عینک؟!!! من و مدرسه ی موش ها... بوی خاطره ها... ماه و مهر آقا بالا سر نخواستيم... آرزوي گم شده مسابقه با باد! حصار نا امیدی اتاق تنهایی
آرشيو
شهریور 1390 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388