|
زنگ آمار:
يه سيب سبز
شنبه 18/7/88 زنگ آخرآمار داشتيم.دبيرمون،آقاي مكرمه ي معظمه ي محمدزاده(اللهم صل علي محمد وآل محمد)يه نگاهي به گوشه كنار كلاس انداخت وبا لحن خيلي جدي وآكنده ازپروفسوري گفت:يه دانش آمو
زباهوش وزرنگي كه تيزهوشان ميخونه بايد بدونه كه خوردن يه دونه سيب تو زنگ تفريح همون كاري رو ميكنه كه 4/5تا ساندويچ وچه بسا مؤثرتر!
دوستم از جلو سرشو خم كردولبخندمليحي به من زد...منم كلي احساس باهوشي و كخ انديشي بهم دست داد!آخه يه سيب سرخ ،زنگ تفريح نوش جوون كرده بودم!
بعد يه آه بلندي كشيدوبا يه حس افسوس تؤام با دلسوزي گفت:ولي فكر نمي كنم كسي زنگ تفريح سيب خورده باشه.عمرا بابا! حالا بچه هاي خوب كدومتون سيب خوردين؟! منم كه منتظر اين سوال بودم با 5تا از بچه هاي ديگه با كلي ذوق و شوق وحس غريب باهوشي دستامونو تا سقف برديم بالا!يه نيشخندي ام رو چهره هامون موج ميزد!
ايشونم با دقت ماهارو نيگا كرد(ما ام گفتيم الان يه نمره ي مفت ميگيرم،سد بي انتهاي بچه هاي جلويي رو مي زديم كنارو چهره ي مبارك رو نشون ميداديم).و سپس با يه پوسخندي گفت:آفرين...صدآفرين...
اونوخت باقيمونده ي سيب كنار سطل زباله رو نشون دادو گفت:يالا پاشين بياين اينجا بينم!
ما ام كه تازه فهميده بوديم چه كلاهي سرمون رفته و چهره هامون ثبت وضبط شده،هيچ راه فراري نداشتيم.
گفتش با كمك هم اين سيب و ميندازين سطل آشغال،اگه ببينم كسي دستش به سيب نخورده،يه نمره ازش كم ميشه! ما ام كلي بهونه آورديم كه بابا سيب ما سرخ بود،تازه باقيموندشم انداختيم تو باغچه،به گوشش نرفت كه نرفت!ما ام كه ديديم اگه از نمرمون يه نمره ام كم بشه،به زيرخط فقر ميرسه كوتا اومديم!
ما كه هيچ اين نيلوي ننه مرده كه اصن سيب نخوده بود،الكي دستشو برده بود بالا و ادعاي دروغين كرده بود! خودمون كرديم كه لعنت بر خودمون باد
زنگ شيمي:
اعداد رومي
دوشنبه 19/7/88زنگ اول شيمي داشتيم...اين دبيرمون از اول بسم الله با الف و ب و پ(البته همش اين حروف و جابه جا مينويسه)،آغاز ميكنه و وقتي ام كه حروف شيرين فارسي كم مياد متوسل ميشه به حروف انگليسي!
آره بابا از اعداد هم استفاده مي كنيم ولي واسه اينكه مثال ها با هم قاطي نشه ميريم سر بحث حروف! فكر كنم جلسه ي بعد قراره از حروف تاريخي يوناني استفاده كنيم!
راستي چند تا زبون زنده در اين عالم بي انتها وجود داره؟!!!!!!!
زنگ ورزش:
مسابقه ي دو:
دوشنبه 19/7/88 زنگ دوم، ورزش داشتيم.
دبير ورزشمون ، چهارشونه است، با كفشاي اسپرت شيك ويه سوت هشدار رو گردنش!دائم جيغ ميزنه و خدا نكنه اسمتو ياد بگيره و اگرنه تا آخر عمر از اسمت متنفر ميشي!
مسابقه ي دو داشتيم،مارو يكي يكي فرستاد پايين ودور زمين واليبال دووند و نرمش داشت!(هي شما آقايون غر ميزنين كه چرا ماها نمي ريم سربازي!بابا به پير،به تيغه ي آفتاب،من حاضرم برم سربازي و شونصد دور كلاغ پرو شنا برم ولي دوشنبه ها زنگ دوم،زنده نباشم)!
اول گفتش كه اگه برنده بشين ميرين واسه مسابقات و 5 نمره ميگيرين(منم كه پارسال اول شده بودم و طعم و مزه ي تمرينات دو زير زبونم بود،حوصله اول شدن نداشتم!)
بچه ها 3تا 3تا مسابقه ميدادن وهمشون اسلو موشن ميرفتن كه خدايي نكرده اول نشن و زبونم لال دين بزرگي بيفته گردنشون!
نوبت من و سيما و سحر شد...سيما مي گفت:واي نه فريده!من با تو مسابقه نميدم،تو ميبري! منم گفتم:نه بابا من خراب رفيقم،آروم ميدوم كه تو ببري...
من و سحرمثه لاك پشت ميدويديم و اين سيما كه انگار حلوا خيرات مي كنن مثه چيتا ميدوييد و احساس مي كرد تو المپيكه!
آره!اول شدو كلي ذوق كرد ولي وقتي فهميد چه كلاهي سرش رفته كه با مقنعه ي خيس عرق اومد كلاس و گفت:فريده،مي كشمت!
زنگ دين وزندگي:
گوش و چشم ها وقلب ها...
«وجَعَلَ لَكم السمع والابصاروالفئده«
ميدوني تو اين آيه چرا گوش مفرده ولي چشم وقلب جمع؟
چون كه؛هر آنچه ديده بيند دل كند ياد!
همه چيز با يه نگا شروع مي شه...
|